پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - جهاني شدن؛ چالشي بر مفاهيم ملي - سجادى سيد عبد القيوم
جهاني شدن؛ چالشي بر مفاهيم ملي
سجادى سيد عبد القيوم
فرايند جهاني شدن ـ خواه به عنوان يك فرايند تاريخي، يا به عنوان يك پروسهي هدايت شده ـ با پيامدها و الزامات جهاني و منطقهاي همراه است كه هر نوع تعميمسازي سياسي در مواجههي با اين پديده، ضرورت درك عيني اين پيامدها را به همراه دارد. درك ماهيت اين پديده تا اندازهي زيادي ما را به شناسايي الزامات و پيامدهاي آن واقف خواهد ساخت. به هر حال، چه جهاني شدن را يك جريان هدايت شده از سوي غرب و مترادف با غربي سازي (Westernalization) بدانيم يا در شكل خاصتر، جهاني شدن را برابر با تعميم فرهنگ امريكايي و مترادفِ امريكايي شدن بدانيم، يا در چارچوب نگرش رفتارگرايي آن را مولود ضرورتها و دگرگونيهاي اقتصادي، سياسي، تكنولوژي و فرهنگي جهان تحليل كنيم، در هر صورت نميتوان دو نكتهي اساسي را - كه تز اصلي جهاني شدن را تشكيل ميدهد - از نظر دور داشت:(١)
١. نقش دولتها تغييرِ اساسي كرده و اقتصاد به جاي سياست، نقطهي تمركز رقابتهاي سياسي دولتهاي جهان را تشكيل ميدهد؛
٢. وابستگي فزايندهي كشورها، مديريت سياسي امور داخلي و بينالمللي را بدون توسل به همكاري بينالمللي دشوار كرده است.
به لحاظ اقتصادي، مهمترين پيامد جهاني شدن، تحميل و گسترش اصول اقتصاد ليبرال است كه ـ به نظر برخي از پژوهشگران ـ به دليل ماهيت راديكالي كه در ايجاد تغييرات اجتماعي دارد و همچنين تحولِ در شيوهي زندگي، مقاومتهاي جدّياي را نيز ايجاد ميكند.
آلوين تافلر اين بُعد جهاني شدن را چنين تعريف ميكند:
پديدار شدن اقتصاد نوين كه هرگز نظيرش ديده نشده، براي بسياري تهديدكننده است؛ زيرا خواهان تغييرات سريع در كار و شيوههاي زندگي و عادات است و جمعيتهاي عظيمي را به عكسالعملهاي سرسختانه وا ميدارد.(٢)
«رونالد رابرتسون» از ديگر پژوهشگراني است كه احتمال مقاومت يا مخالفت در برابر موج جهاني شدن را مدّ نظر داشته و ميگويد: اين جريان هر چند به صورت رسمي پس از دههي ١٩٨٠ وارد محافل پژوهشي و دانشگاهي گرديد، به لحاظ محتوايي ـ يعني فرآيند كوچكتر شدن جهان و فشردهتر شدن آن ـ از مدتها پيش آغاز شده بود.(٣)
در يك جمعبندي ميتوان مهمترين پيامدهاي جهاني شدن را براي كشورهاي جهان سوم از بُعد داخلي، در محورهاي زير جمعبندي كرد:
الف) جهاني شدن اصول اقتصاد ليبرال و زوال يا كم رنگ شدن اصول اقتصاد ملي؛(٤)
جهاني شدن با ترويج و گسترش اقتصاد ليبرال، بازار آزاد و تجارت بينالمللي، الگوي توليد و مصرف را در درون كشورهاي ملي با چالش جدي مواجه ميسازد. اين امر موجب ميگردد تا در نهايت اقتصاد ملي كشورهاي در حال توسعه در يك وضعيت خطير و غيرقابل اجتناب قرار گيرد. درواقع اين وضعيت الگوي نظام اقتصادي وابستگي يا تقسيم كار بينالمللي را تداعي ميكند كه در نهايت، كشورهاي جنوب و در حال توسعه را در يك نقطهي غيرقابل برگشت قرار ميدهد. علاوه بر اين، الگوي مصرف و توليد سرمايهداري ليبرال در بيشتر موارد، بسترها، ويژگيهاي فرهنگي و ارزشي متناسب با خود را نيز بر ديگر جوامع تحميل ميكند.
ب) تحميل دموكراسي هدايتشدهي غربي؛(٥)
همچنان كه فوكوياما و عدهاي از پژوهشگرانِ انديشهي ليبراليسم متذكر ميشوند، اقتصاد ليبرال با گسترش خود، نوعي ليبراليسمِ سياسي را نيز در پي دارد و اين امر در كشورهاي در حال توسعه به صورت دموكراسي هدايت شده نمود مييابد. به صورت طبيعي، انديشهي ليبراليسم سياسي و دموكراسي غربي با بيشتر فرهنگها و نظامهاي ارزشي ساير ملتها، تعارض و ناسازگاري دارد. در اين حالت، نوعي مواجههي فرهنگي و ارزشي را ميان فرهنگ غربي و فرهنگ ديني، در جوامع اسلامي، شاهد خواهيم بود.
ج) فرسايش اقتدار كشورها؛
فرايند جهاني شدن، مفهوم وستفاليايي حاكميت سياسي ملي را دستخوش دگرگوني ميسازد. اقتدار سياسي ملتها در درون مرزهاي جغرافيايي با كمرنگ شدن مرزهاي ملي از يك سو و تضعيف مباني اقتدار سياسي از سوي ديگر، رنگ ميبازد. به گفتهي يكي از پژوهشگران، اقتدار كشورها در سه حوزهي كلي رو به كاستي ميگذارد و ديگر جنبههاي رنگ باختن اين اقتدار، تقريبا تابع سه وجه كلي است: نخست، موضوع دفاع؛ يعني حفظ امنيت اجتماع در برابر خشونت؛ دوم، موضوع دارايي و امور مالي؛ يعني حفظ و نگهداري از پول به عنوان ابزاري مطمئن براي دادوستد و واحد محاسبه و منبع ارزش اقتصادي؛ سوم، تامين رفاه.(٦)
بدين ترتيب با زير سؤال رفتن مبناي اقتدار ملي و كمرنگ شدن اعتبار مرزهاي جغرافيايي در الگوي ترانس ناسيونال (Transenational) جهاني شدن فرسايش و تضعيف اقتدار ملي كشورها را در پي خواهد داشت.
د) به چالش كشيدن مفاهيم ملي.
مفاهيمي چون هويت ملي، وحدت ملي، منافع ملي و بالاخره توسعهي ملي در عصر وابستگيِ فزاينده و متقابلِ كشورها، ضمن آنكه در چارچوب مرزهاي ملي تعريف ميشود، تاثيري زيادي بر روابط بينالملل دارد. بنابراين، تفسير اين مفاهيم در عصر كنوني، نميتواند الزامات بينالمللي را از نظر دور دارد؛ زيرا روند جهاني شدن از ابعاد مختلف ـ تأثيرها و پيامدهايي را بر هويت ملّي بر جاي ميگذارد. توسعهي شبكهي ارتباطات فراملي و فزايندهي جهاني شدن، روشهاي منطقهاي، محلي و ملي را در بيشتر نقاط جهان تحت تاثير قرار ميدهد(٧) و چالشهاي بزرگي را فراروي مسايل ملي و مفاهيم محلي قرار ميدهد. شناور بودن اين مفاهيم، و لرزان شدن مرزهاي آن، از پيامدها و آثار جريان جهاني شدن است كه در گفتار تافلر به عنوان پيچيدهتر شدن اين مفاهيم و دشوار شدن درك نخبگان سياسي از آن ياد شده است. او ميگويد:
امروزه ما در عصر رسانههاي فوري زندگي ميكنيم كه سيلي از تصاوير، نمادها و واقعيتهاي متعارض بر سرمان ميريزند، اما با نفوذ ما به عمق جامعهي اطلاعاتي، هر قدر از دادهها، اطلاعات و دانش بشري در امور مربوط به حكومت استفاده شود، براي هر كسي، ازجمله رهبران سياسي، درك آنچه واقعا رخ ميدهد، دشوارتر ميشود.(٨)
بنابراين در عصر جهاني شدن بيشتر مسايل ملي به امور فراملي مشروط ميگردد و در اينجا است كه اغلب جوامع، در درون تناقضها بسر ميبرند. مديريت سياسي جامعهي ديني از يك سو ناگزير است در چارچوب فرهنگ ديني تدوين و اجرا گردد و از سوي ديگر نميتواند در برابر موج جديد جهاني كه انديشهها و باورهاي جديدي را در عرصهي مديريتي و زندگي اجتماعي وارد ميكند بيتفاوت باشد؛ زيرا جهاني شدن، نظم و ستفالياييِ روابط بينالملل را كه بر مبناي حاكميت ملي كشورها استوار است، بههم ريخته و نظمِ جديد فراوستفاليايي را جايگزين ميسازد. در نظم جديد، دولتها قادر به مديريت داخلي و خارجي خود بدون همكاري بينالمللي نخواهند بود؛ زيرا دولتها به صورت فزايندهاي به هم وابسته شدهاند. در نظم جديد، هرچند دولتها به عنوان يك بازيگر كليدي اهميت خود را حفظ ميكنند، اما حاكميت آنها به طور فزايندهاي تضعيف ميشود.(٩)
وفاق ملي و جهاني شدن
همانگونه كه اشاره شد، جهاني شدن با الزامات و پيامدهاي خاصي كه دارد، مفاهيم و مسايل ملي را در تقابل با پديدههاي فراملي قرار داده، با چالشهاي جدي روبهرو ميسازد. در اين ميان، اين نوشتار رابطهي جهاني شدن را با مقولهي «وفاق اجتماعي» و «وحدت ملي» به عنوان يك مسألهي داخلي مد نظر دارد. از اين رو اين تعامل را در دو مبناي نسبتا قابل پذيرشِ وفاق اجتماعيِ و سودمحور و رهيافت ارزشهاي عام و بنيادين، دنبال ميكنيم.
١) منافع ملي، مبناي وفاق اجتماعي و جهاني شدن
گفته شد، منافع ملي بر اساس برخي نظريات، يكي از مهمترين مباني وفاق اجتماعي و وحدت ملي است، اما اين مقوله امروزه آنچنان در تاروپود روابط بينالمللي تنيده شده كه تعريف دقيق و عيني آن بدون در نظرداشتِ شرايط، تهديدها و فرصتهاي ناشي از جهاني شدن، امكانپذير نيست. اين مسأله كه دولت ملي در تعامل و مواجههي با موج جهاني شدن، چه استراتژي را ميبايد دنبال كند و منافع ملي كشور، چه اقتضايي دارد، بهسادگي تعيّنپذير نيست. بنابراين، جهاني شدن مفهوم منافع ملي را با ابهامات جديد و تناقضهاي آشكاري روبهرو ميسازد. بازخواني و تعريف جديدِ اين مفهوم بر اساس معيارها و ارزشگذاريهاي داخلي و با درنظرداشتِ شرايط، تهديدات و فرصتهاي ناشي از جهاني شدن، ضرورتي غيرقابل اغماض است.
٢) ارزشهاي بنيادين و جريان جهاني شدن
اشاره شد، در جامعهي ديني نظير ايران، ارزشهاي ديني، باورها و نظام ارزشي اسلام، مهمترين محور مشترك شهروندان است كه ميتواند در موارد تعارضهاي درونيِ خردهفرهنگها با فرهنگ عام ديني، مشكلگشا و مرجع حل مشكل باشد. هرچند تفسيرپذيري برخي از اين ارزشها ـ همانگونه كه اشاره شد ـ مشكلاتي را در راستاي ايجاد وفاق ملي و همگرايي اجتماعي موجب ميگردد، در مجموع نميتوان طيفي از ارزشهاي عام و مسلّم كه نزد همگان مقبول افتاده و چندان محملي را براي تفاسير متضاد با خود حمل نميكند، صرفنظر نمود و آنها را ناديده گرفت، اما جريان جهاني شدن با الزامات و مقتضيات خاص خود، باورها و نظام ارزشي جديدي را با خود حمل كرده و بر ديگر جوامع تحميل ميكند. اين امر در بيشتر موارد با نظام ارزشي جوامع ديني در تعارض جدي قرار دارد. نظام ارزشي اين جوامع، برخورد و رويارويي روندِ جهاني شدن با تحميل ارزشهاي خاص جوامع غربي، دستخوش تحول و احيانا اضمحلال قرار ميگيرد و بدين ترتيب آخرين و استحكاميافتهترين مبناي وفاق اجتماعي در اين جوامع لرزان و متزلزل ميگردد.
هرچند بنا بر برخي تفاسير، جهاني شدن داراي ماهيت اقتصادي و در پي گسترش انديشهي اقتصادي ليبرال در نمودهايي؛ چون بازار آزاد و تجارت جهاني است، از آنجايي كه نميتوان تفكيك سياست از اقتصاد و ناديده انگاشتن پيامدهاي تحول اقتصادي بر حيات سياسي جوامع را ناديده انگاشت، از اين رو گسترش اقتصاد ليبرال با تعميم ليبراليسم سياسي و دموكراسي غربي، همراه خواهد بود.(١٠) در مجموع ارزشهاي مشترك جامعه كه در فرهنگ سياسي تجسّم يافته و تلقي افراد را از مسايل سياسي بازتاب ميدهد، به عنوان مبناي وفاق اجتماعي از اهميت جدي برخوردار است. اين ارزشها از طريق ورود الگوهاي اقتصادي دستكاري و متحول ميشود.
پينوشتها:
١. Anna Dickson, op . cit. p . ٤٩.
٢ . آلوين تافلر، جابه جايي در قدرت، ترجمهي شهيندخت خوارزمي (تهران، نشر سيمرغ، چاپ پنجم، ١٣٧٤) ص ٣٩٢.
٣. Robertson, Roland , op . cit. p. ١٧-١٨.
٤. Anna k.dickson. op. cit. p ١٥٥.
٥. Ibid,P.١٥٦.
٦. سوزان استرنج «جهاني شدن، فرسايش اقتدار كشور و تحول اقتصادي» ترجمهي احمد صادقي، فصلنامهي سياست خارجي. (تابستان ١٣٧٩).
٧. Held David, Democracy and the Global Order, Polity Press, ١٩٩٥, PP: ١٢٦_١٢٧.
٨. آلوين تافلر، پيشين، ص ٤٠٧.
٩_ Robertson Roland, OP.cit. p.١٨.
١٠. براي توضيح بيشتر در زمينهي تاثير اقتصاد و سياست بر هم ديگر، ر.ك:
Anna k.Dickson, Development and International Relation, OP,cit, chapter one.
١١_ curtis Michael, comparative Government and Politic, new york, ١٩٦٨, P.٢٥.